بابک بختیاری بیوگرافی

من بابک بختیاری هستم!

من بابک بختیاری هستم، نه یک انسان معمولی!

داستان کسی که آیس پک را وارد زندگی ما کرد

من بابک بختیاری هستم. معتقدم هر موفقیتی از دل سختی ها بیرون می آید. اگر بخواهید یک شبه ثروتمند شوید تنها راه آن رانت، دزدی، برنده شدن قرعه کشی یا رسیدن ارثیه است. اما اگر بخواهید کسب وکاری به راه بیندازید و از طریق آن ثروتمند شوید، احتمالا شکست های زیادی می خورید و باید سختی های زیادی را تحمل کنید، صبر داشته باشید، تجربه کنید تا به آن موفقیت شیرین و بزرگ برسید.

 

شکست خوردم پا شدم. زمین خوردم، دوباره بلند شدم.

بابک بختیاری آنقدر جوان است که آدم باور نمی کند این همه زمین خورده و دوباره از نو شروع کرده باشد. او در ۳۰ سالگی برندی را پایه گذاری کرده که به قول خودش می تواند به تمام دنیا صادر شود.

۱۴ سالم بود که پدرم ورشکسته شد. تا قبل از این اتفاق وضع مالی ما خیلی خوب بود. شرایط زندگی از هر نظر که فکرش را بکنید ایده آل بود. اما با ورشکستگی پدر همه دارایی ما حتی خانه ای که در آن زندگی می کردیم با تمام وسایلش توقیف شد. خلاصه اینکه ما ماندیم و یک چمدان، آن هم در شرایطی که پدرم زندان بود. پدرم به دنبال همین اتفاق و به دلیل مشکلات مالی، ۵ سال زندانی بود.

این ۵ سال برای من که تا آن زمان در ناز و نعمت بزرگ شدم ۵ سال سرنوشت ساز بود. درست در بحبوحه نوجوانی همه ناز و نعمت خانه پدری تبدیل شده بود به یک زندگی خانوادگی در اتاقی در خانه مادربزرگ و پدری که ۵ سال در زندان بود. اما عشق به پولدار شدن از همان زمان و حتی در همان شرایط هم با من بود. همیشه دوست داشتم که پولدار شوم. برای رسیدن به این آرزو هم بیکار نمی نشستم.

کارهای زیادی می کردم. مثلا فیلم اجاره می دادم یا ساندویچ درست می کردم و به صورت دلیوری در میان اعضای ساختمان پخش می کردم. این شرایط به من یاد داد که برای رسیدن به پول بدون هیچ امکاناتی و حتی بدون سرمایه جرات کار کردن به خودم بدهم. البته بدون سرمایه اما با تکیه بر فکر کردن. من شرایط را بررسی می کردم تا به این نتیجه برسم که بدون سرمایه چطور باید کار کنم.

 

ترک دانشگاه، مسافر کشی و کنج برگر

من در رشته عمران مشغول به تحصیل بودم و ۲ سال از شروع دوره کارشناسی می گذشت. اما در آن زمان به دلیل مشکلات مالی زیاد هم پرداخت شهریه دانشگاه برای دشوار بود و هم هزینه رفت و آمدم. یک روز که در اتوبوس در حال رفتن به سمت دانشگاه بودم و با خودم در مورد آینده ای که تصورش را می کردم فکر می کردم، به این نتیجه رسیدم که دانشگاه برای من هیچ فایده ای ندارد. از همان جار باز گشتم .

دانشگاه را ترک کردم و برای اینکه فعلا بیکار نمانم شروع به مسافر کشی با پیکانم کردم. مسافر کشی می کردم اما هیچ وقت قصد نداشتم این کار را به عنوان شکل دائمی خودم در نظر داشته باشم. پس از مدتی ایده راه اندازی یک فست فود به سرم زد.

پیکانم را ۲ میلیون تومان فروختم و با شوهرخاله ام شریک شدم تا یک فست فود به نام کنج برگر راه اندازی کردیم. اما کار به خوبی پیش نرفت و سودی از آن عایدمان نمی شد.

کار به جایی رسید که من با شریکم تماس می گرفتم و می گفتم: “هزینه آب و برق آمده و باید آنها را از جیب پرداخت کنیم.” او هم در پاسخ می گفت: “من اصلا نمی خواهم به این کار ادامه دهم. باید این کار را تمام کنیم!” در نهایت تصمیم گرفتیم کنج برگر را ببندیم و من علاوه بر از دست دادن پول خودم به شریکم هم بده کار شدم و طی ۱۰ فقره چک ۷۰ هزار تومانی بهدی ام را به او پرداخت کردم.

بوفه مدرسه

بعد از کنج برگر برای پرداخت بدهی ها و بدست آوردن منبع درآمد دیگر به اجاره بوفه های مدرسه فکر کردم. با ۳ مدرسه صحبت کردم و بوفه ای را گرفتم. آنجا درآمد قابل قبولی داشتم و توانستم بدهی ام را بپردازم. اما یک مشکل وجود داشت. مدارس ۳ ماه تابستان را تعطیل بودند و من نمی توانستم بی کار بمانم!

 

بابک بختیاری و لوازم اداری

این اواخر که من بیشتر دنبال کارهای پدرم بودم و تمام تلاشم را می کردم که زودتر پدرم را از پشت میله های زندان در بیاورم، اما خب پولی هم در بساط نداشتم. در عوض با تمام کارهای دادگستری و با طلبکاران در ارتباط بودم. بلاخره به هر مشقتی که بود ۵ سال گذشت و پدرم آزاد شد. اما با وجودی دوباره شروع به کار کرد که آنچنان روحیه اش ضعیف شده بود که توان اداره و ادامه کار را نداشت. یک روز پدر تمام وسایل کارخانه را بار زد و آورد انبار کرد گوشه خانه.

من باید فکری می کردم و همین اسباب اداری تلنبار شده در گوشه خانه که سوهان روح پدرم بود، ایده اولیه فروش لوازم اداری یا همان مبتکر جوان صنعت را در ذهنم زنده کرد. تمام این وسایل را نونوار کردم. دستی به سر و رویشان کشیدم و همه را فروختم.

به دنبال همین فروش بود که بخش آگهی های روزنامه همشهری برای خرید مبلمان و لوازم اداری دست دوم آگهی دادم. با هر تماس وسایل دست دومی می خریدم و روی پشت بام خانه رنگ و جلایی به آنها می دادم و این بار آگهی فروش را چاپ می کردم.

آرام آرام این کار به جایی رسید که برای خودم یک پا کارشناس قیمت گذاری شده بودم و هر کالایی را با قیمت مناسب می خریدم و بعد از نونوار کردنش با سود خوبی می فروختم.

در مدت کوتاهی این کار آنچنان پررونق شد و آنقدر گرفت که من توانستم خانه دیگری برای پدر و مادرم اجاره کنم و در عوض خانه را تبدیل کردم به محل انبار و نگهداری مبلمان اداری.

راه اندازی کارخانه تولید میز

من همچنان با سیستم آگهی خرید و فروش کار می کردم. اما پدرم وقتی که دید کار دارد پیشرفت می کند، دوباره تصمیم گرفت دست به کار شود. یک کارخانه تیرچه بلوک قدیمی داشتیم که سرقفلی آن مال پدرم بود. او هم به اعتبار توان فروش من این کارخانه را به فرصتی برای تولید صندلی و لوازم اداری تبدیل کرد. خلاصه اینکه مشتری های من با همین شیوه خاص خودم آنقدر زیاد شده بودند که اغلب زنگ می زدند و به من سفارش کالا می دادند.

جالب اینجا بود که منتظر هم می ماندند تا من سفارششان را پیدا کنم و تحویل بدهم. خلاصه اینکه همیشه کلی مشتری در نوبت بودند. آرام آرام کار داشت بزرگ می شد. من حدودا ۲۲ سالم بود و پر هیجان و اشتیاق مدام کار می کردم که پدرم وارد کار شد.

او که همیشه کارهای بزرگ انجام می داد با من یک فرق عمده داشت. پدرم دوست داشت که زود به نتیجه برسد. بنابراین یک کارخانه بزرگ (هزار متر سوله) در شهریار اجاره کرد با این ایده که خودمان میز کامپیوتر تولید کنیم.

اما متاسفانه این همان سنگ بزرگی بود که کار ما را خراب کرد. کارخانه آن هم با آن عظمت باعث شد که دوباره بدهی های ما یکی پس از دیگری شروع شود. ما هنوز سرمایه درست و حسابی نداشتیم، اما هر ماه فقط ۷۰۰ هزار تومان باید برای پول برق کارخانه هزینه می کردیم. خرید مواد اولیه مثل آهن و … هم بماند که موعد پرداخت چک های آنها یکی پس از دیگری سر می رسید و دریغ از میزی که تولید شده باشد. اما هرطوری که بود من در کنار همین کارخانه باز مشغول همان دست دوم فروشی بودم و خوشبختانه فروش خوبی هم داشتم.

 

راه اندازی مرکز خرید میز

باز هم یک شروع تازه برای بابک بختیاری

در همین حال و هوا بودیم که تصمیم گرفتم مرکز خرید میز دایر کنم. یعنی از فروش کالای دست دوم دست بردارم و به سراغ فروش کالای نو بروم. با توجه به جو، میز کامپیوتر هم آن زمان رایج بود. این کالا را انتخاب کردم. اما خب سرمایه درست و حسابی که نداشتم پس باید یک شریک پیدا می کردم.

آگهی دادم برای مشارکت و به دنبال همین آگهی با مالک فروشگاه پارک ساعی شریک شدم. حالا یک سالن ۴۰۰ متری را در خیابان ولیعصراختیار داشتم و یک شریک که قرار بود در همه چیز نصف نصف شریک باشیم.

حالا باید این مغازه را پر می کردم. البته باز هم بدون سرمایه! دوباره رفتم سراغ آگهی در روزنامه همشهری. آگهی دادم که اولین مرکز فروش میز کامپیوتر به زودی در تهران افتتاح می شود و هر کارخانه ای که نمونه کار دارد می توانید نمونه را همراه با کاتالوگ به این آدرس ارسال و در نمایشگاه دائمی ما شرکت کند.

بعد از این آگهی ۴۰۰ متر مغازه بدون هیچ سرمایه ای ظرف چند روز پر شد و باز ما بودیم و کارخانه هایی که برای ارسال نمونه در صف دستور پذیرش  مانده بودند.

به همین سادگی ما صاحب یک مجموعه کامل از میزهای کامپیوتر ایرانی شدیم. البته شرایط ملک هم مناسب بود. درست پشت فروشگاه ما شرکت مادیران بود و خلاصه این که همه چیز به نفعمان بود.

از آنجا که من همیشه در ذهنم ایده فروشگاه های زنجیره ای را می پروراندم تصمیم گرفتم شعبه های بعدی این فروشگاه را هم در صادقیه و پاسداران افتتاح کنم که همین طور هم شد.

این مرکز میزهای کامپیوتر روز به روز بزرگ و بزرگتر می شد.آنقدر که من در نمایشگاه بین المللی هافکس با یک غرفه ۲۰۰ متری شرکت کردم و روی تمام میزها هم لیبل خودم را زدم و همه مدلها را یکجا به نمایش گذاشتم.

این غرفه آنقدر بازدیدکننده داشت که صدای همه تولیدکننده ها در آمد. من به تنهایی شده بودم رقیب کارخانه هایی که خودشان تامین کننده من بودند.

 

یک سقوط ناگهانی

همه چیز خوب پیش می رفت و درآمد خوب بود. آنقدر که توانستم یک کارخانه بزرگ میز کامپیوتر در جاجرود تاسیس کنم. به همین هم بسنده نکردم. یک رستوران زدم به نام ویدا و در آن واحد ۳ نمایندگی هم داشتم به اضافه یک شرکت دیگر.

اما آرام آرام همه چیز از کنترل من خارج شد. جوان بودم و کم تجربه و بدون کنترل و حساب هزینه می کردم. طوری شد که همه چیز بهم ریخت. دامنه فعالیت من بدون حساب و کتاب بزرگ شده بود و من از پس آن بر نمی آمدم. الان به خوبی درک می کنم که من به عنوان یک جوان ۲۳ ساله ظرفیت آن بزرگ شدن ها را نداشتم.

شرایط جوری شده بود که بدهی روز به روز بیشتر می شد و همه چک ها شروع کردند به برگشت خوردن. در همین گیرودار بود که شریک فروشگاه پارک ساعی که اصلی ترین محل فروش من هم بود و در حقیقت بیشتر دخل تلفنی من از آنجا جور می شد، شراکت را بهم زد. چون ترجیح می داد از این به بعد تنها کار کند.سر رشته کار دیگر از دستم در رفته بود. مغازه که در کار نبود و چک ها هم که مدام برگشت می خوردند….

فرار از دست طلبکارها!

شرایط آنقدر بد بود که با بانک تماس گرفتم که دیگر هیچ چکی را پاس نکنید. طلبکار بود که پشت سر هم سراغم را می گرفت. تا اینکه بلاخره یک روز طلبکارها با مامور آمدند پشت در شرکت. البته شانس آوردم که از پنجره آنها را دیدم و هر طوری که بود قبل از دستگیری فرار کردم. حالا دیگر من یک فراری بودم.

مدتی متواری بودم تا اینکه بلاخره یک روز طلبکارها که در کمین من بودند دستگیرم کردند. صحنه ای که داشتم از دست آنها فرار می کردم هرگز فراموش نمی کنم. من بدو و آنها بدو.

حتی در همان شرایط هم فقط به آرزوهای خودم فکر می کردم و شاکی بودم از اینکه چرا این آدمها به من فرصت بیشتری نمی دهند. شک نداشتم که موفق می شوم و پول همه را پس می دهم. یعنی حتی در آن لحظات فرار هم موفقیت خود را به وضوح می دیدم و جالب بود که من از آنها شکایت داشتم که چرا صبر ندارند؟

من یک ماه در اوین زندانی بودم. در جلسه دادگاه هم خود من بودم که به طلبکارها روحیه می دادم. به آنها می گفتم به من فرصت بدهید. اگر آزاد باشم پول در می آورم و بدهی شما را پرداخت می کنم. خلاصه اینکه همه اینها باعث شد طلبکارها به من دوباره اعتماد کنند و فرصت دوباره بدهند.

من هم بعد از یک ماه آزاد شدم. با آن همه بدهی و هزار فکری که برای پرداخت کردنشان در سرم داشتم.

من آیس پک را با ۳۰۰ میلیون بدهی و کلی بی اعتباری افتتاح کردم. اعتبار بد گاهی خیلی بدتر از بی ارتباطی و بی اعتباری است.
آنقدر که من معتقدم اگر کسی در فعالیتی ورشکسته شد و باز هم خیال داشت دوباره روی پای خودش بایستد، حتما باید آدمها و ارتباطاتش را به هر قیمتی که شده عوض کند. چون آدمهای قبلی دیگر او را قبول ندارند.

سوپر خانه به سبک بابک بختیاری

من شکست خورده بودم با کلی چک برگشتی، بدهی و کلی طلبکار. اما باز هم روحیه ام قوی بود و شکست را قبول نکرده بودم. می خواستم هر طور شده تغییر وضعیت بدهم. ایده تازه ای در سرم بود. خیال داشتم مجله ای راه بیندازم به نام سوپر خانه. سرویس مجله ای که تمام محصولات در آن معرفی شود و یک فروشگاه مصور باشد که می رود داخل خانه مردم.

به عبارتی شرایط دلیوری به بهترین شکل برای همه فراهم شود. من هم ۲ فرصت درآمدزایی داشتم. یکی بابت تبلیغات و دیگری به خاطر رساندن کالا در خانه مشتری.

این اولین مجله کالانمای مواد غذایی در ایران بود. مجله ای حداقل با ۳۰۰ صفحه و ۳۰۰ نوع مواد غذای متنوع. از آنجایی هم که تا آن زمان ما مجله انحصاری محصول نداشتیم فکر می کردم بدون بروبرگرد این کار می گیرد و من تمام بدهی ها را از همین راه پرداخت می کنم.

حالا باید راهی پیدا می کردم که کارخانه های معتبر به من آگهی بدهند و خود آنها باشند که به من زنگ می زنند نه اینکه مثل شرکت های تبلیغاتی من سراغ آنها بروم! باز هم راه حلی که به ذهنم رسید تبلیغات بود. اما اینبار یک تبلیغات پروپیمان لازم داشتم چون طرف حساب من کارخانه های معتبر مواد غذایی کشور بودند. تصمیم گرفتم در صفحه دوم همشهری یک نیم صفحه کامل آگهی بدهم. اما آن زمان این آگهی ۶ میلیون تومان پول لازم داشت و من هم آه در بساط نداشتم… اعتباری هم پیش دوست و آشنا برای من نمانده بود. من یک ورشکسته بودم که بدجوری شکست خورده بود.

معاوضه پراید با یک تبلیغ!

خیلی فکر کردم که چه کاری بهتر است یا اصلا چطور می توانم این ۶ میلیون تومان را پرداخت کنم که یاد عمه ام افتادم. عمه من یک پراید داشت و وقتی که من جریان را برای او گفتم هر طور که بود قبول کرد ماشینش را بفروشد و به ایده سوپر خانه سرویس من اعتماد کند. خلاصه اینکه با فروختن پراید و پرداخت هزینه تبلیغات، تلفن پشت تلفن بود که زنگ می خورد و سفارش پشت سفارش بود که می رسید.

من هم که فکر همه چیز را کرده بودم. یک منشی انتخاب کرده بودم که بعد از هر تماس شماره تلفن و آدرس سفارش دهنده را می گرفت و برای آنها یک کاتالوگ می فرستاد. کاتالوگ مرتب و جالبی که من از قبل سفارش داده بودم. تماسهای روزهای اول آنچنان بود که من هر شب رویای پرداخت همه بدهی هایم را می دیدم.

 

پک های پلاستیکی آیس پک

سروکله زدن با تولیدکننده ها و واردکنندگان مواد غذایی اگرچه از نظر مالی چیزی عاید من نکرد اما یک فرصت جدید را هم پیش پای من قرار داد. من به اعتبار همان آگهی ۶ میلیون تومانی با کلی شرکت های معتبر واردکننده و تولیدکننده اسانس و مواد غذایی ارتباط برقرار کرده بودم و شک نداشتم که هر کدام از آنها جایی بدرد من می خورند.

از این گذشته رفت و آمد در کارخانه های تولید موادخوراکی باعث شد احساس کنم مواد غذایی هم دنیای جالبی دارد و خیال راه پیدا کردن در این زمینه هم در من زنده شده بود و بلاخره مزیت نهایی آگهی درست همزمان با چاپ این آگهی پیش آمد.

از طرف یکی از دوستانم به من پیشنهاد شد که از یک دستگاه خارجی دیدن کنم و در مورد زمینه استفاده از آن نظر بدهم. دستگاه را دوستی از سنگاپور وارد کرده بود. اما به دلیل ناکارآمدی یا بهتر است بگویم عدم توانایی استفاده از آن، گوشه ای از خانه خاک می خورد. این دستگاه پکهای پلاستیکی به شکل آیس پک های امروز تولید می کرد.

در این پک ها باید یک چیز خوشمزه ریخت!

من از دستگاه خوشم آمد اما هیچ ایده ای برای استفاده از آن نداشتم. با این حال دستگاه را منتقل کردم به شرکت. شبانه هم رفتم توی شرکت و به کاربرد دستگاه فکر کردم. مطمئن بودم که باید در این پکِ متفاوت یک چیز خوشمزه ریخت. اما هنوز نمی دانستم چه چیزی. خوراکی محبوب و همیشگی خود من بستنی بود.  بستنی که با شیر قاطی می کردم و میوه به آن اضافه می کردم. فکر می کردم همین را برای امتحان هم که شده داخل پک ها بریزم…

همه چیز به نظر عالی می آمد.حالا مانده بود نی و داستان قفس های قناری مولوی که در ادامه تعریف می کنم. همه این اتفاقها در شرایطی رخ داد که حدود ۶ ماه از بیرون آمدن من از زندان می گذشت و هنوز نتوانسته بودم راه حلی برای پرداخت بدهی ها پیدا کنم.

بنابراین فکر کردم این یکی دیگر باید جواب بدهد. از اعتبار کارت بازرگانی که داشتم استفاده کردم و اسم آیس پک را ثبت کردم. بعد از ۴-۵ ماه تمام روی طراحی تابلو، کارکتر ها و همه جزئیات اولین شعبه آیس پک فکر کردم. نتیجه اش این شد که حالا همه چیز آماده بود به غیر از مهم  ترین شرط یعنی محل فروش!

 

شروع کار آیس پک

در این مدت تمام تلاشم این بود که این کشف جدید را آرام آرام به مردم معرفی کنم. دستگاه هم که هنوز توی شرکت بود. البته شرکت که چه عرض کنم. زیر پله شرکت! خب طبیعی بود که آن زمان من بیکار نمانده بودم. طرح سوپرخانه سرویس که یادتان هست. چاپ مجله فقط یکی از بخش های این طرح بود. بخش دیگر این ایده ایجاد ارگانی حساب شده برای تحویل کالای مورد نیاز افراد در منزل انها بود.

من خیال داشتم یک سیستم مطمئن مثل تاکسی تلفنی راه بیندازم که در سرتاسر تهران با یک شماره تلفن هر خانواده بتواند سفارش هایش را در منزل تحویل بگیرد. خب طرح، به این عظمت نشد. اما من در ابعاد کوچک تر با یک سوپرمارکت قرارداد بستم. بعد بین خانه ها کاتالوگ پخش کردم و اشتراک گرفتم.

سوپرمارکت شروع کار بود. کمی بعد من با اغلب فروشگاه ها از سوپرمارکت و سوپرگوشت گرفته تا گل فروشی و شیرینی فروشی قراداد بستم و همه رقم سفارشی را در خانه ها تحویل میدادم.  ۶۰درصد از طرف مغازه دار گیرم می آمد و مقداری هم از سفارش دهنده. آیس پک هم که بود. بنابراین با هر تماس یک آیس پک هم برای مشتری می فرستادم.

بعد فکر کردم تعدادی را به همان سوپرمارکتی که طرف حسابم بود بفروشم. با ۲۰ عدد شروع کردم. روز اول نفروخت! روز بعد خودم یک نفر را فرستادم که همه نمونه ها را بخرد. بلاخره باید کاری می کردم که فروشنده ناامید نشود. خلاصه اینکه این ایده هم به جایی نرسید و من تصمیم گرفتم خودم دست به کار شوم.

 

اولین شعبه آیس پک توسط بابک بختیاری

فکر و ایده و همه ابزار و لوازم برای شروع به کار فراهم بود. حالا من سرمایه احتیاج داشتم تا بتوانم یک شعبه برای این کار دست و پا کنم.یکی از مشتریان قدیمی “جوان مبتکر صنعت” که از شکست های مالی من بی خبر بود به من پیشنهاد داده بود هر وقت پول لازم داشتم می توانم رویش حساب کنم. “نوجوان خوش فکری هستی. هر وقت پول احتیاج داشتی به من خبر بده …”

این تنها شانس من بود. طرح را با او در میان گذاشتم. پول را گرفتم و اولین شعبه آیس پک را در نیاوران افتتاح کردم. در شرایطی که ۳۰۰ میلیون بدهی داشتم، ۱۰ میلیون دیگر هم بابت همین مغازه به بدهی های من اضافه شده بود!

خلاصه اینکه مغازه ما درست بین ۲ بستنی فروشی قدیمی افتتاح شد. من معتقد بودم این محل بورس بستنی است پس کار ما هم می گیرد. اما اشتباه کرده بودم. چون همه همان بستنی فروشی های قدیمی را به ما ترجیح می دادند. و این یعنی باز تکرار همان چرخه بی پولی و ضرر پشت ضرر.

اجاره ماهانه مغازه و حقوق پرسونل هم به لیست بدهی های من اضافه شده بود! اما من هنوز امیدوار بودم. علاقه مشتری های کم تعداد این چند وقت هم من را مصمم تر کرده بود که این ایده جواب می دهد. فقط زمان لازم دارد.

 

شعبه دوم آیس پک

۳ ماه از افتتاح شعبه اول گذشته بود و هنوز کار نگرفته بود که من در گلستان یک مغازه پیدا کردم با پول پیش ۲۰ میلیون تومان و ماهی ۴ میلیون تومان اجاره. دوباره چاره ای نداشتم جز اینکه سراغ همان مشتری قدیمی را بگیرم و خوشبختانه این دوست خوب دوباره با درخواست من موافقت کرد و درست وسط زمستان دومین مغازه بستنی فروشی به سبک بابک بختیاری هم در گلستان افتتاح شد.

 تمام اهل خانواده به سلامت عقلی من شک کرده بودند. غیر از مادرم که همیشه تشویقم می کرد. حالا به بدهی های من ۲۰ میلیون و ماهی ۴ میلیون اجاره هم اضافه شده بود. اما ضرر پشت ضرر ۳ ماه دیگر هم گذشت و من همچنان توان پرداخت بدهی که چه عرض کنم حتی اجاره مغازه ها را هم نداشتم.

اما جالب بود که هنوز اصرار داشتم به همه ثابت کنم من موفق می شوم و کار می گیرد. به صاحب مغازه که مدام برای ۳ ماه اجاره عقب افتاده تماس می گرفت، فقط می گفتم باید صبر کنید. این به زودی جواب می دهد…

در این فاصله هم هر کار تبلیغاتی که به ذهنم می رسید انجام می دادم.مجانی آیس پک بین مردم توزیع کرده و شلوغ می کردم تا این مدل جدید بین مردم جا بیفتد.

 

بلاخره ورق برگشت

بعد از ۶ ماه همه پیش بینی های من درست از آب در آمد. حالا دیگر همه آیس پک را از صف های طولانی اش می شناختند و مشتری بود که پشت مشتری راهی شعبه ما می شد. همه سفارشها هم دست کم بعد از ۲ ساعت آماده بود!

آنقدر پول دستم آمده بود که نمی دانستم چطور جمع و جورشان کنم. هر شب گونی گونی هزاری خانه می بردم و تند تند شروع کردم به پرداخت بدهی ها و طلب طلبکاران.

یک مرتبه همه چیز عوض شده بود و بلاخره تمام صبر، ایمان و سختی های من به نتیجه رسید. حالا دیگر نوبت من شده بود که پول جمع کنم و پولدار باشم. هر مغازه هر شب ۱ تا ۲ میلیون تومان فروش داشت… همه مشکلات من هم درست مثل برفی که آب می شود داشت از بین می رفت.

 

خانم بختیاری مدیر فروش شرکت

از آنجایی که من از ابتدا فکر فروشگاه های زنجیره ای آیس پک را در سرم داشتم در هر ۲ فروشگاه یک شماره تلفن اعلام کرده بودم به نام امور نمایندگی ها. تماس پشت تماس بود که برای دریافت نمایندگی با من گرفته می شد. تماسها آنقدر زیاد بود که من به تنهایی قادر به جوابگویی نبودم.

این بود که دفتر امور نمایندگی ها را ایجاد کردم. مسئولیت این بخش را هم به عهده شوهر عمه ام گذاشتم. همسر همان عمه ای که چند وقت پیش پرایدش را با یک آگهی تبلیغاتی عوض کرده بودم!

البته عمه خانم هم مدیر شرکت شدند و هنوز هم که هنوز است مدیریت شرکت به عهده خانم بختیاری، عمه محترم بنده است. این تماس ها و درخواست دریافت نمایندگی آنقدر زیاد بود که ما حالا دیگر به جای فروش آیس پک امتیاز آن را می فروختیم. نمایندگی پشت نمایندگی بود که در تهران و شهرستان ها افتتاح می شد.

 

بستنی با نِی

هیچ جای دنیا با نی بستنی نمی خورند. در ایران هم نی مناسبی که بشود با آن بستنی خورد وجود نداشت. یعنی تا ۳ سال پیش اصلا نی ای وجود نداشت که بزرگ و ابعادش با ذهنیت من مناسب باشد.

طرحی که من در ذهنم داشتم به یک نی بزرگ نیاز داشت. نی ای که چند برابر نی های معمولی باشد. اول ذهنم به سمت لوله پولیکا کشیده شد. اما وقتی از نزدیک و با نگاه خریدارانه لوله پولیکا را بررسی کردم زمختی آنها توی ذوقم زد و مطمئن شدم که این اصلا چیزی نیست که من لازم دارم.

خلاصه اینکه مدتی ذهنم درگیر همین مسئله بود تا اینکه یک روز همین طور که داشتم از خیابان مولوی رد می شدم، لوله های رنگی قفس های قناری فروشی ها نگاه من را به سمت خودشان کشاندند. تنوع رنگی این لوله ها در نگاه اول به نظرم جذاب آمد و وقتی که از نزدیک آنها را دیدم با خودم فکر کردم خودش است. این همانی است که دنبالش بودم.

راستش را بخواهید آن لحظه احساس آدمی را داشتم که در جزیره گنج گیر کرده و بلاخره بعد از مدت ها دستش به طلا می رسد. از اینکه داشتم به هدفم نزدیک می شدم و یکی از موانع سر راه هم برداشته شده بود، واقعا ذوق زده بودم. انگار همه چیز آماده بود تا من به ایده ذهنی خودم عینیت ببخشم….

 

موفقیت به پاس تمام شکست های کوچک

به نظر من موفقیت هر انسانی که شکست های طلایی کوچکی که در طول زندگی با آنها برخورد کرده به دست می آید. بنابراین انسانهایی که شکستهای زیادی داشتند به موفقیت نزدیکترند تا انسانهای بی حرکتی که جرات ریسک کردن ندارند. بنابراین شکست هم نمی خورند و همیشه فکر می کنند شکست مال دیگران است.

 شاید بهترین درسی که هر کسی می تواند از زندگی من بگیرد این است که حتی در بدترین شرایط و بحرانی ترین موقعیت ها هم باید امیدوار بود. فکر نمی کنم شرایطی وحشتناک تر از لحظه ای که طلبکارها با پلیس در تعقیب من بودند برای کسی پیش بیاید. اما من حتی در آن شرایط یعنی در حال فرار هم داشتم به آرزوهای خودم فکر می کردم. به هدف و ایده و ایمانی که داشتم و خیال نداشتم جز به هدف به چیز دیگری تسلیم شوم. بنابراین فکر می کنم شکستهای اینچنینی حکم گنج های پنهانی را دارند که باید راز پیدا کردنشان را کشف کنیم.

بابک بختیاری: در نبردهای کوچک شکست بخورید تا آماده پیروزی در جنگ بزرگ باشید...

 

 

راه رسیدن به موفقیت از نظر بابک بختیاری

موفقیت هر شخص در درون اوست. حوادثی که بیرون اتفاق می افتد چندان مهم نیست و شما باید از نظر درونی به یک پیروزی رسیده باشید. از نظر ذهنی باید بدانید که چالش های مسیر شکست نیست و همه اینها تجربه است.

همانطور که گفتم مدتی متواری بودم و ۱ ماه هم در اوین سپری کردم. اما حتی در آن حال هم ذهن من می دانست که برنده شدن قطعی است و فقط باید پشتکار داشته باشم و با اشتیاق پیش بروم. بنابراین شاید در آن زمان من در زندان بودم و شرایط سخت بود اما از نظر درونی بسیار مشتاق، امیدوار و باانگیزه بودم و مسیر خودم را طی می کردم.

به بحران ها خیلی اهمیت نمی دادم. حالا هم همینطور هستم. به مشکلات خیلی بها نمی دهم. هر بحرانی که اتفاق بیفتد سعی می کنم متفاوت به آن نگاه کنم تا با آدم های معمولی تفاوت داشته باشم. چون من آدم معمولی نیستم. من بابک بختیاری هستم پس باید طرز تفکر من با دیگران فرق داشته باشد.

بحران ها همیشه هستند اما همه باید بدانند که من بابک بختیاری هستم و از بحران ها نمی ترسم و آنها را دوست دارم و روی موجشان حرکت می کنم و فقط به آرزوهایم فکر می کنم.

من زندان را سیاه نمی دیدم. آن را سفید می دیدم و به این فکر می کردم که شاید وجودم در آنجا برای آینده ام ضروری باشد. با خودم فکر می کردم که حتما لازم است که من این شرایط را هم تجربه کنم. حتما بخشی از مسیر موفقیت من از اینجا عبور می کند.

هیچ چیزی را سیاه نمی بینم. زمانی که شما هدف و نیت درستی داشته باشید و بدانید که قرار است به موفقیت بزرگی برسید، سختی های آن را هم به جان می خرید و می دانید که قرار است همه اینها حل شود. تکرار می کنم اول باید ذهن برنده داشته باشید.

نصیحت ارزشمند هم سلولی!

در زندان شخصی بود که به من می گفت: “خدا را شکر کن که در دقیقه ۵ گل خوردی!

زندگی مثل یک بازی فوتبال است و شما ۹۰ دقیقه وقت دارید. آیا اگر در دقیقه ۵ گل بخورید بد است؟ تازه شاید اگر در دقیقه ۵ گل بخورید خوب هم باشد. چون شما انگیزه پیدا می کنید و با تلاش بیشتر بازی را می برید. اما اگر دقیقه ۹۰ گل بخورید خیلی بد است.

گل خوردن در آن لحظه خیلی خطرناک تر است و زمان بسیار کمتری برای جبران خواهید داشت. اما گل خوردن در دقیقه ۵ چه بدی دارد؟ باید گل خوردن را هم تجربه کنی و بعد از آن دیگر مراقب هستی که گل نخورید و تازه گل هم می زنید. داستان اینگونه بود و من از نظر فکری زندان را تجربه می دیدم.

تفاوت ما در طرز فکر ماست. ما باید یاد بگیریم درست فکر کنیم. ما باید یاد بگیریم ذهن برنده داشته باشیم. در کتاب هنر جنگ خواندم زمانی که جنگی آغاز می شود از همان ابتدا مشخص است که کدام طرف برنده است و کدام طرف شکست خواهد خورد.

خلاصه و تحلیل کتاب هنر جنگ را می توانید از این قسمت دانلود کنید.

 

راه رسیدن به ذهن برنده

آن کسی که در ذهنش برنده است، برنده است. اگر باور داریم که شکست می خوریم و دیگر نمی توانیم بلند شویم، خب این همان چیزی خواهد بود که به آن می رسیم. اما یک طرز فکر دیگر این است که اگر هم شکست بخورم دوباره بلند می شوم و جبرانش می کنم و قویتر از قبل ادامه می دهم. طرز فکری که من دارم.

برای رسیدن به این باور و طرز فکر باید یاد بگیریم ذهنمان را سم زدایی کنیم. افکار منفی را به مثبت تبدیل کنیم. ورزش کنیم و سطح انرژیمان را بالا ببریم. کتاب های خوب مطالعه کنیم.

شاید بعضی ها فکر کنند این حرف های شعار است. آنها فکر می کنند با این شرایط اقتصادی و تورم دیگر نمی شود کاری کرد. به آنها باز هم یادآوری می کنم که موفقیت درونیست و نه بیرونی.

ما باید خودمان را قوی کنیم. این مسائل و مشکلات همیشه و همه جا هست. هر کسی که از خواب بیدار می شود تا شب کلی مساله دارد که باید حلشان کند. ولی این مسائل برای کسی که خودش را قوی کرده خیلی راحت تر حل می شود و برای کسی که ضعیف است به بحران تبدیل می گردد. همه چیز بستگی به خودسازی شما دارد.

فراموش نکنید برای موفقیت باید حتما دو عامل را در خودتان داشته باشید: اشتیاق و پشتکار. اشتیاق و پشتکار هر کسی را به هرچه که می خواهد می رساند.

تلاش و پشتکار دو عامل مهمبابک بختیاری در رسیدن به موفقیت

 

 

 

نظر بابک بختیاری در مورد شانس

شانس به سراغ همه میاد ولی کسانی که آماده باشند می توانند از شانس استفاده کنند. یعنی شانس برای آدمهایی است که خودشان را اماده کرده اند. شانس مال کسانی است که آماده پذیرایی از آن هستند.

مثلا اگر میخواهید قهرمان کیک بکسینگ شوید، زمانی می رسد که اعلام می کنند مسابقات انتخابی تیم ملی برگذار می شود و شما هم می توانید شرکت کنید. در مسابقه شرکت می کنید و انتخاب می شوید. اما اگر آماده نباشید چه؟

اگر خودتان را به آن حد نرسانده باشید که لایق تیم ملی باشید، آن شانس و فرصت بدردتان نمی خورد. پس قبلا ریاضت کشیدید، بدن را آماده کرده اید و خودتان را به جایی رسانده اید که اگر مسابقاتی برگذار شد بتوانید در آن پیروز باشید. در غیر این صورت برگذاری مسابقات برای شما فایده ای ندارد.

بنابراین شانس رابطه مستقیم با میزان آماده سازی خودتان دارد. پس خودتان را برای شانس های آینده آماده کنید. حرکت کنید. از همین حالا…

چون شانس می آید و اگر آماده نباشید مال کس دیگری می شود. شانس مال کسی می شود که آماده است.

من همیشه خودم را آنقدر آماده می کنم تا فرصت به من نزدیک شود. آنقدر خودم را آماده می کنم تا فرصت به من بچسبد و مرا در آغوش بگیرد و چاره دیگری جز این که مرا بغل کند، نداشته باشد.

در ویدیو زیر بابک بختیاری از خوش شانسی حرف می زند:

 

 

بابک بختیاری و مهارت فروش

من یک فروشنده ماهرم و برای رسیدن به این توانایی بسیار تمرین کردم. آنقدر سعی در برقراری ارتباطات داشتم که حالا به راحتی می توانم با افراد مختلف ارتباط برقرار کنم و بفروشم. بسیاری از مشتریان شعبه یک آیس پک به عشق خودم به مغازه می آمدند. من حتی سال و ماه تولد بسیاری از آنها را می دانستم. با آنها ارتباط برقرار می کردم. ارتباط را مثلا اینگونه آغاز می کردم:

+شما به عنوان مشتری چه ماهی متولد شدید؟

-چطور؟

+همینطوری. خصوصیاتت را می خواهم بدانم. حدس بزنم؟

-بزن

+بهت می خوره آبان ماهی نباشی.

-نه نیستم

و همیطوری باب مذاکره و برقراری ارتباط باز می شد. با آنها ارتباط برقرار می کردم و تا احساس کنند یک رفیق دارند و باز هم برگردند، به مغازه من بیایند و آیس پک بخرند.

توانایی مذاکره یکی از مهم ترین توانایی هایی است که هم در زندگی شخصی و هم در پیشرفت شغلی تاثیر بسزایی دارد. در “اصول مذاکره” مهمترین نکاتی را که پیش از مذاکره، حین و بعد از آن باید بدانید و رعات کنید را با شما در میان گذاشته ایم. توصیه می کنیم قبل از خواندن این مطلب وارد هیچ مذاکره ای نشوید!

 

اگر شما ۲ دقیقه پیش فردی نشستید و توانستید ارتباط موثری با او برقرار کنید یعنی مذاکره کننده قوی هستید و کارتان را بلدید.

بابک بختیاری امروز خیلی قوی تر از ۲۰ سال پیش است. اما من ۲۰ سال هست که شروع کردم و سختی کشیدم. خودم را در جامعه انداختم و شروع به برقراری ارتباط کردم. و این مهارت تمرین لازم داشت و من بسیار تمرین کردم. حالا می توانم در سازمان خودم بهترین فروشنده باشم و می توانم در هر جایی نقش یک فروشنده را بازی کنم و بفروشم.

در ویدیو زیر بابک بختیاری در مورد اهمیت فروش و برندسازی صحبت می کند. او معتقد است خیلی از بیزنسهای بزرگ دنیا (مثلا مکدونالد) بهترین و عالی ترین نبودند اما موفقترین هستند و علت آن بازاریابی و برندسازی درست است.

 

 

فرانچایز توسط بابک بختیاری

من در سال ۸۶ که آیس پک را راه اندازی کردم میدانستم فرانچایز چیست و برای فرانچایز آن آمده بودم. در دوران کودکی یک بار ترکیه رفته و مکدونالد را دیده بودم. از همان زمان ایده کسب و کار زنجیره ای را در ذهن پرورش دادم. به همین دلیل هم به دنبال ثبت برند و برندیگ و لوگو و رنگ سازمانی رفتم. من می خواستم از فروش امتیاز بستنی سود بدست آورم و نه خود بستنی…

من طی ۱۵ سال، تجربه بسیار زیادی در زمینه فرانچایز بدست آوردم و برندهای مختلفی را فرانچایز کردم. معتقدم تمام کسب و کارها قابلیت فرانچایز شدن را دارند.

فرانچایز یک مدل توسعه کسب و کار است که در آن نیاز به سرمایه ندارید و می توانید از سرمایه کسانی که نمایندگی می گیرند استفاده کنید تا برندتان را گسترش دهید. و من چون این مدل توسعه را به خوبی بلد هستم به عنوان یک شتابدهنده عمل می کنم. یعنی کسانی که استارت آپ دارند و ایده خود را به مرحله اجرا رسانده اند ولی زیرساخت لازم را برای فرانچایز ندارند، من زیر ساختشان را درست می کنم و بعد برندشان را فرانچایز می کنم.

 

برای فرانچایز ایده های اجرای شده خود و یا گرفتن نمایندگی توسط این لینک می توانید وارد سایت بابک بختیاری شوید.

 

0 پاسخ

ثبت دیدگاه

مایل به ملحق شدن به بحث هستید ؟
به ما بپیوندید !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *